کاش شهرزادی می بود که آرام آرام ،هر شب قصه ای از غصه های ملت رو زمزمه می کرد ، کاش شهریار بی وجدان ، کمی قلب نداشته اش به درد می آمد با دیدن این همه زجر انسان های بی گناه کمی فقط کمی انسانیت به خرج میداد و تمومش میکرد . کاش هزار و یک شب من هم وقتی به سر میرسید روزنه ای از امید در دلممی کاشت ولی ساعت شمار به پایان اون اشاره کرد و من نگران از بسته شدن خیلی از سفارت خونه ها در کی یف در سرمای اواخر ماه نوامبر در المان،
دقیقا مثل هفته های آخر شروع جنگ …
مگر نه اینکه شهرزاد شهریارش را با مفاهیم والایی چون ارزش های انسانی ، عشق ، دوستی و عدالت آشنا کرد ،پس چرا یک شهرزاد در آن دیار نفرین شده مملو از خیانت و ظلم پیدا نشد که نجوایی سر بدهد، تا شاید این دیو دوسر را ارام کند، تا از به قتل رساندن آدمها دست بکشد
هزار و یک شب ، فرصتی بود برای شهرزاد که زخمها را ترمیم کند ولی در هزار و یکشب من هر روز زخم تازه ای بر پیکر بی جان و نحیف ملت باز میشود
مدتها بود که امید داشتم ،هزار و یک شب که شد بنویسم ،شهرزادی از غیب برون آمد و کاری کرد ولی نه تنها که شهرزادی نبود بلکه ترسم از آن شد که دو هزار و یک شب بیاید و باز منتظر شهرزاد دیگری باشم….
پی نوشت: به همین سادگی هزار و یک شب پیش جنگ شروع شد ، به همین سادگی هزار و یک شب پیش خیلی ها شهید شدن ، به همین سادگی هزار و یکشب پیش ،خیلی ها آواره شدن ….
پینوشت دو: جنگ بهمراحل حساسش رسیده ، تا به قدرت رسیدن ترامپ ، خیلی ها انگار باید از این دنیا بروند تا دیوانه ای ، دیوانه دیگری را راضی کند که می شود آدم نکشت…
پی نوشت سه: دیشب کنسرت همایون جان شجریان رفتم ، کنسرت خوبی بود ولی چقدر دلم هوس یک کنسرت کاملا کلاسیک با پیش درآمد و درآمد و آواز می خواد نه به سبک اینروزی ها ، دلم یک لطفی می خواست که درآمد ابوعطا رو بزنه و شجریانیکه از ته دل همراهی اش کنه و اخرش بهار دلکش رو بخونه ، همایون ، منو برد به اون قدیم قدیما ولی انگار سر کوچه خاطره ها کنار شیر آبی تنهام گذاشت و رفت و من هنوز تشنه بودم که استاد انوشیروانروحانی گل سنگم رو می نواخت و ملت باهاش می خوندن ، خوب بود ولی آنچه که دلم می خواست نبود
پی نوشت پایانی : باز امشب سر کار هستم و کشیک شب ، و چقدر جالب که هزار و یک شب پیش هم ،همین موقع زیر راکت و موشک ،شیفت شب بودم